سلام
انشا الله فردا شب عازم معبد عشق و مرقد معشوقم
حلالم کنید
.
.
.
خداحافظ
پی نوشت:از بعضی ها زودتر خداحافظی کردم.نمی دونم چرا؟
نوشته شده توسط نفیس در پنجشنبه 1386/06/01 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت
مژدگانی که گل از غنچه برون می آید ...
نوروز مبارک
نوشته شده توسط نفیس در سه شنبه 1385/12/29 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت
چه بی مقدمه هیچ می شوی
بی مقدمه هیچ می شوی
دلم می خواهد باشی
بی آنکه بمانی
آخر تو تفسیر و تعبیر تمام معانی ذهنی منی
از ازل تا ابد.
دریغ که
قلب تنگم تاب این همه تو
تاب این همه تو را ندارد
پس بگو
بگو
که این قلب بی نوا
نبودنت را
جای خالیت را
آوار تنهاییم را چه کند؟
چه کند اگر نباشی؟
چه کنم اگر نباشی؟
...
گاهی می آیی
جانم را با حقیقت وجودت به آتش می کشی
و می روی
نیستم می کنی با قداست روحت
جان من،
می دانم که قدرت ادراک بودنت را ندارم
اما
با بی نهایت چشم هایت چه کنم؟!
چه کنم اگر نباشی؟
...
چه کنم اگر نباشی
آخر من
محتاج نوازش های روزانه ات هستم
عادت به معجزه های زیبایت دارم
به بوی خوشت
به طلوع های عظیمت
به دست های مهربانت
و این همه کفایت انتظار مرا نمی کند
دلم شعشعه های سیمایت را می خواهد
ای آنکه بی ریا نفس ساده می کشی! شتاب کن!
نوشته شده توسط نفیس در دوشنبه 1385/11/23 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت
همیشه یا به فکر پیدا کردن آرایه ها و صنعت هایم
یا به فکر فلان کتاب و بهمان تست
یا به فکر آنالیز و ماتریس و...
یا در اندیشه ی چگونگی تقسیم سلول
نوشتن نکات با رنگ قرمز
یادآوری ها با رنگ سبز
استثنا ها در کادر مشکی
بقیه ی مطاب هم که باید های لایتشان کنم
تا توجهم را جلب کنند!
دنبال سر آن معلم می روم
سوال می پرسم
برای این یکی جواب می گو یم
هنوز نفس تازه نکرده
می روم تا به کلاس بعدی برسم
می دوم تا به کلاس بعدیش برسم...
خانه نیامده
می روم درس بخوانم
تا خدای ناکرده طلا هدر ندهم
یادت نرود : "وقت طلاست"
از این غذا نمی خورم
آخر استعداد های لایتنهایم تقلیل می رود
عوضش برایم صبح های زود کره ی بادام زمینی و شیر عسل بدهید
برای تقویت حافظه ام خوب است
نمازم را اول وقت می خوانم تا خدا به وقتم برکت دهد و من بیشتر تلاش کنم
بین نمازهایم هم دعا می کنم خدا به همه کمک کند با رتبه های خوب قبول شوند(!)
چون شنیده ام "هرآنچه بر خود می پسندی بر دیگران هم بپسند..."
!!!
تمام خانه از وضع من شاکی شده اند
شکوه می کنند
نه آشکارا بلکه پنهان
بی چاره ها می ترسند یک چیزی بگویند و من خدایی نکرده دل به درس ندهم
وعده ام می دهند ، وعده شان می دهم
گوش هایم از "تو هدف مندی تلاش می کنی و قبول خواهی شد" پر است
و من دل می بندم و امید وار می شوم
خواب که ندارم
آن قدر درس دارم که وقت نمی کنم حمام بروم
تنها کار اضافی هم که غیر درس است و به مدت"فقط" 15 دقیقه انجام می دهم
"ریلکسیشن" برای استراحت مغزم و تاثیر بیشتر درس هاست
مداد می دهم برایم تبرک کنند ، پاک کن می دهم و به هر زنده و مرده ای که می رسم می گویم دعا کنید که قبول شوم و دعا می کنم
و همه اش به حاصل می اندیشم به نتیجه ای که باید بگیریم
به سرنوشتی که خودم برای خودم رقم خواهم زد
که ناگهان از این اضطراب ها و فشار ها راحت می شوم
برای چند دقیقه
سرم گیج می رود
به زمین می خورم
...
زمزمه های مادر بزرگ به کمکم می آیند و چه شیرین نجاتم می دهند:
" تن رها کن تا نخواهی پیرهن"
نوشته شده توسط نفیس در یکشنبه 1385/10/10 ساعت 7:30 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

صدا می زنم کسی را از ورای آنچه که دوستش دارم
دوستش دارم
...
کنارم است بی آنکه حسش کنم
دوستش دارم
...
نبضم می زند...
آری
از شاهرگ به من نزدیک تر و برایم از مادر مهربان تر است
دوستش دارم
...
ایمان بیاوریم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY